رادینرادین، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

رادین ثمره ی عشق ما

مقدمه

1392/10/5 20:29
نویسنده : mona
130 بازدید
اشتراک گذاری

پسر قشنگم سلام از این به بعد میام اینجا و خاطراتت رو ثبت میکنم تا وقتی بزرگ شدی بخونی و لذت ببری عزیز دلم قلب

دلم میخواد از وقتی برات بگم که مامان فهمید شما اومدی تو دلش مژه

اسفند 91 بود که یه حال و هوایی داشتم چند روز که بابایی تصمیم گرفته بودیم نینی بیاریم یه حس عجیبی بهم میگفت که شما اومدی تو دلمو من مامان شدم ولی صبر کردم تا مطمئن بشم عید 92 از راه رسید روز 4 ام عید بود که بی بی چک گذاشتمو مثبت شد فهمیدم بلهههههههههه حس مادرانم درست میگفت با خوشحالی اومدمو به بابایی گفتم که داره بابا میشه اصلا باورمون نمیشد که خدا انقد دوسمون داشته تورو زودی برامون فرستاده تصمیم گرفتیم تا مدتی به کسی نگیم تا خیالمون راحت بشه ولی خاله ندا اومد خونمونو از حال و هوام فهمید که من مامان شدم ولی قول داد تا وقتی خودمون نخواستیم به کسی نگه لبخند

وقتی ازمایش دادمو اونم مثبت شد تصمیم گرفتیم به همه بگیم بابایی زنگ زد و به مامان جون و مامانی گفت همه شوکه وخوشحال شدن چون شما از هر دو طرف نوه اول بودی و عزیزماچ

مامان روزای اول حال خوشی نداشت ولی تحمل میکردم به خاطر تو عزیز دلم چون با تمام وجود تورو میخواستم عزیزم .  اولا نمیدونستم که شما دختر یا پسر باید صبر میکردم تا یکمی بزرگتر بشی وقتی که 13 هفته رو تموم کردم رفتیم سونو و اونجا دکتر بهم گفت که نی نی پسره از خوشحالی فقط میخندیدم دکتر همه ی اجزای بدنتو تو مانیتور بهم نشون و داد و صدای قلب کوچولوتو برام گذاشت نمیتونم برات توضیح بدم که چه حسه خوبو قشنگی داشتم بابایی بیرون پشت در منتظرم بود تا بهش بگم شما پسری با خوشحالی اومدم بیرون و ازش مژده گونی گرفتمو گفتم نینیمون پسره بابایی هم که همش دوست داشت شما پسر باشی حسابی خوشحال شد.

روزها و روزها می اومدنو میرفتن و شما هر روز بزرگتر میشدی و جات تو دل مامان تنگ تر میشد روزای اخر انقد شیطونی میکردی و لگد میزدی چون شما هم خسته شده بودی و میخواستی بیای بیرون خلاصه این انتظار سخت 9 ماهه با تمامه سختی هاش تموم شد و 29 ام ابان 92 شما اومدی تو بغلم من قرار بود سزارین بشم و بیحسی رو انتخاب کرده بودم وقتی تو اتاق عمل صدای گریه تو شنیدم فقط خدارو شکر کردم که بچه سالم بهم داده و با گریه تو منم گریه ام گرفته بود بابایی رو صدا کردن اومد تو ازمون عکس گرفت و بند نافتو قیچی کرد من دیگه چی میخواستم از این بهتر وقتی پرستار شمارو گذاشت کنار صورتم که ببوسمت قربون دقت میرفتمو گریه میکردم چون ناب ترین حس دنیا رو تجربه کرده بودمو عاشقت بودم بعدا خاطره روز زایمانم رو مفصل میذارم برات اولین عکسی هم بعد از به دنیا اومدنت بابایی ازت گرفته رو میذارم اینجا نفسم دوستت دارم مامانی قلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

عمه سولی
11 دی 92 13:52
عااالیییی شده.منتظر ادامه داستان هستم