روزهای سخت مامان
پسر قشنگم بعد از به دنیا اومدنت مامان روزای سختی رو گذروند متاسفانه شما سینمو نمیتونستی بگیری و شیر بخوری و این باعث شده بود شیر تو سینه هام جمع بشه و بزرگ و دردناک بشه و من مجبور بودم هر طوری شده بدوشم تا هم شما گرسنه نمونی هم سینه هام نرم بشه وای که چقد سخت بود دوشیدن سینه های پر شیرم مامان دیگه از حال رفته بود اصلا جون نداشتم که بدوشم و از یه طرفم سر درد وحشتناکی گرفته بودم و فقط گریه میکردم چند روز اول همینطوری بود و با تمومه سختی هاش تموم شد بعد از اون سینمو میذاشتم دهنت ولی شما درست مک نمیزدی و من در نهایت بازم مجبور بدوشمو بهت بدم عزیزم تصمیم گرفتم بدوشم تو شیشه و بهت بدم و همین باعث شد که شما به شیشه عادت کنی و دیگه سینمو نگیری 
عزیز دلم وقتی 3 روزت بود بردمت دکتر که چک بشی و دکتر گفت یه کوچولو زردی داری و باید چک بشی چند روز بعد دوباره بردمت و دکتر گفت ببر ازمایش بده و همون شب منو بابا و مامان فریبا و خاله ندا و بابایی رفتیم بیمارستان تا ازمایش بدی و خیالمون راحت بشه خاله ندا شمارو برد تو اتاق تا ازت خون بگیرن چون من طاقت نداشم گریه تو ببینم ولی پرستار انقد ناشی بود دستت رو سوراخ سوراخ کرد
و شما انقد گریه کردی من بیرون اتاق گریه ام گرفته بود و بابا هم ناراحت بود و عصبی شده بود حتی خاله مبینا هم گریه اش گرفته بود خلاصه ازت خون گرفتن و گفتن 1 ساعت دیگه جوابش اماده میشه که بابا رفت جوابو گرفت و زردیت رو 13 بود فرداش بردیم پیش دکتر و گفت دوباره چک کنیم این دفعه بردیمت بیمارستان کودکان و اونجا خیلی راحت ازت خون گرفتنو اصلا گریه نکردی قرار بود همون روزم ختنه ات کنیم که شما 7 روزت شده بود وقتی رفتیم پیش دکتر زنگ زد بیمارستان و گفتن که زردیت اومده رو 10 خداروشکر . وای که چقد حالم بد بود میخواستن ختنه ات کنن اصلا طاقت نداشتم واسه همین مامانی و مامان جون اومدن شمارو بردن بمیرم برات که چقد گریه کردی و اذیت شدی ولی مامانی برای اینکه من ناراحت نشم بهم گفت که اصلا گریه نکردی ولی من میدونستم که چقد اون پایین گریه کردی 
پسر نازم سر 6 روزت که نافت افتادو روز 7 ام که ختنه ات کردیم بعد از یه هفته حلقه ات افتادو راحت شدی این روزا برای من خیلی سخت گذشت چون شما یه کمی اذیت شدی ولی خداروشکر تموم شدو راحت شدی


روزهای سخت مامان
